ماه رخ نور از کمال شما
طلعت بخت زاقبال شما
سرو چو پیچک شود دلنگران شما
/کوچه دلتنگی زمین/
پنجره نورفشان خورشید میخندید
باران نغمه شدو خوش بارید
غزل از سرو شدو آسمان دلتنگ بود
شعر گم گشتو شاعر همی گم میگشت
در پی کوچه ی تردید کمی باران بود
ماه از پس پرده چرا نالان بود
غم برایش کمی لالایی
شعر برایش کمی حرف میشد
قصه سرفصل غرلهای دل او میشد
حسام الدین شفیعیان
/شهری در دل قصه/
قصه شب غزلی از صبح داشت
زان پس صبح طلوعی دگری را میداشت
زان زپس روز زنو از روزی
روزی از روز دگر از روزی
بود شهری در دل قصه دگر
قصه های زین پسو غصه دگر
ماه در آینه خورشید میشد
خورشید فلک را دور گردان میشد
زان زروزی زبعد از روزی
شبو شبهای دگر آمدو رفت
قصه آمدنو رفتن ما اینگونه
بر چرخ فلک قصه همی گردش نو
زین پسو پس زفردایو زفرداها دگر از روزگار
نقطه همی زسطر جمله همی سطر به سطر نو میشد
نو زپس روز دگر دیروز بود
ماضی از بعید خود حال میشد
قصه شب چو خوانا میشد
در پس روز دگر روز دگر سطر به سطر شعر میشد
شاعرانه در دل قصه تپید نوری نو
نور از قصه همی نو میشد
شعر از واژه دگر بارش بارانی شد
قصه در رنگین کمان شور میشد
شور خود واژه روشنایی از نور میشد
آخر نقطه سر خط چو شعر نو میشد
حسام الدین شفیعیان
عصر تمام تاریخ بود
ظهر شعر انگیز غروب تاریخی
میان شب شعر برای شاعری خسته
یا میان روز شعری دل خسته
کلمات شاعری شدن که میبافت بر دل خود کوک زندگی
سرفصل وصله از بهار زندگی
متساوی از دو قطب بر زمین
و تساوی از نیمکره از شعر بر زمین
پر از گشودن شعر تا سطر اول کلمه از بند جمله
خطوط منحنی از شعر میشد زندگی
یا ریلی از اشعاری در خود بر زندگی
حسام الدین شفیعیان